تبليغاتX
حاج آقا مسئلةٌ

------------------- مگه من چه تحفه ایَم ، که این قدر برایم حریم قائل می شی. --------------------
تاريخ: شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت :23:49
                                                

                                               با سلام خدمت شما دوستان عزیز  

یادم میاد   توی هنرستان خیلی روش حساب باز کرده بودم . هر وقت یه گناهی انجام می شد ، پیش خودم می گفتم :اگه ازم روز قیامت بپرسن چرا گناه کردی ، میگم خوب کارای خوب هم انجام دادم (به یه عبارتی کم در هم) .

تا اینکه ، یکی از روزها ، دلمون هوای خدا رو کرده بود . رفتم به جلسه اخلاق یکی از خوبان اصفهان. (حضرت آیه الله ناصری).

اما عجب روزی بود . با حرفاش زد همه کاسه ، کوزه ها را شکست . کلی به خودم و اعمال خودم می نازیدم . می گفتم اگه دروغ گفتم ، خوب به دیگری هم کمک کردم ، اگه پشت سر کسی حرف زدم ، خوب نمازهامو خوندم ، اگه نگاهم و یا فکرم به جایی که نباید متوجه می شد ، رفته ، خوب روزه هم خیلی گرفتم.اگه...... و حساب و کتاب می کردم و خودمو معاف می کردم و حتی برخی مواقع طلبکار هم می شدم.

ولی تا حدیثو خوند ، انگار یه آب یخ ریخت رو سرم. گفت :در روز قیامت هر کسی سه تا پرونده داره . یکی : پرونده نعمتهایی که خدا به هر کدوممون داده . دوم: پرونده اعمال خوبی که انجام داده ایم. سوم :پرونده اعمال زشت و ناپسند.

پرونده اول را باز می کنن و خطاب به بنده می گویند :خوب در دنیا این نعمتها(چشم ، گوش، بدن سالم، ....مواهب طبیعی و....) را بهت دادیم ، چه کردی ؟ بنده کمی فکر می کنه و با کلی ادعا میگه من این اعمال عبادی (نماز و روزه و... ) را انجام دادم و کلی خوبی (پرونده اعمال خوب) کردم. خطاب می رسه: هر چند توی نماز و روزه هات و بسیاری از اعمال خوبت ، به فکر ما نبودی ولی این پرونده در عوض  پرونده نعمتهایی که بهت دادیم . ولی حالا پرونده سوم را میارن جلو . میگن خوب اینا چیه ؟ دروغ ، نگاه بیجا ، خشم بر پدر و مادر و........ اینجاست که دیگه بنده کم میاره. اینجاست که تا اون لحظه کلی ادعا کرده ولی حالا می بینه دستش خالیه و هیچ جوابی نداره.....

تا این حرفا رو این عالم اخلاق می زد ، گفتم خاک بر سرم ، اینا همه برا خودم فلسفه بافی کرده بودم ، خودم را طلبکار می دونستم ، در حالیکه هیچی برای ارائه به خالق مهربانم ندارم. دیگه از خودم ناامید شده بودم .

 اين عالم اخلاق هم همين طور كه داشت نقل مي كرد ،اشك از چشمانش سرازير بود . گفت : ولي آقايون ، خانوما ، يه وقت نااميد نشينا . خودش گفته بازم بيا ، مي بخشمت. اصلا جايي ديگه نداريم كه بخواهيم بريم ، هر جا بريم ، آخرش به خودش مي رسيم. اين قدر مهربونه كه ميگه : هنگامي كه بنده گهنكارم به طرفم باز مي گرده ، به ملائكه مباهات مي كنم ، كه ديديد دوباره بنده ام برگشت. آخه خدا جون مگه من چه تحفه اي هستم ، كه اين قدر برايم حريم قائل مي شي .

خداجون بزار از صميم قلب بگم : دوست دارم  .

**برای حفظ سلامتی معنوی خویش، سعی کنیم تو زندگیمون ، پامونو از گلیممون درازتر نکنیم.**
تاريخ: سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت :0:35
                  با سلام و تبریک مجدد سال نو دسته گلخدمت تک تک شما دوستان و بزرگواران

بدون مقدمه

همین طور که وارد خیابون شدم ، دیدم یه آقا پسری سوار موتور ، گوشه خیابون ایستاده ، و جوری وانمود می کرد که یعنی منتظرم 105. اومدم از مغازه سوپری ، کالاهای مورد نیازی که وزیر جنگ ( شما بخونید همسرم) تلفن زدن را خریداری کنم .

بعد از خرید دیدم ، این آقا پسر به دختر خانمی که داشت از کنار خیابون رد می شد ، یه عنایتی فرمودwhistling . بعدم سوار موتور شد و رفت به دنبال سوژه love struck.

دیدم این طوری که نمی شه I don't know. پیش خودم گفتم: برسم بهش و بگم :عزیز دل برادر ، اینکه رسمش نیست.Nono اگه قرار باشه ، هر کسی به دختر مردم نگاه از روی هوس و کلام آلوده تحویل بده ، باید منتظر باشه ، مادر و خواهر و در آینده دختر خودش هم از این مقوله ها در امون نمونه  Ph34r2 و .......

اینها تو ذهنم داشت می گذشت ، که دیدم ، آقا پسره داره به من نگاه می کنهItshot و فهمیده که رفتم تو کوکش . ازدور یه ژست حق به جانبی گرفت 70و اخمشو برد تو همو  یه چیزایی زیر زبونی داشت می گفت . دو سه قدمی که به طرفش برداشتم ، سوار موتور شد و یه نیش گاز زد و کُرکُریم شیطانی می خوند.

کمی که دور شد با ماشین رفتم تا بهش رسیدم ( مشغول مورد عنایت قرار دادن یه نفر دیگه ای بودتعجب.) تا پیاده شدم ، رنگ از رخسارش پریده بود 59. گفتم خدا وکیلی خجالت نمی کشی علاف و تلاف ، هر دفه ای به یه نفر یه چیزی میگی . دیدم اصلا تو این وادیا نیستWhistle . می گفت جامعه بد شده ، همه همین طور شدند . یه کم که حرفاشو زد ، دیدم باید با حرفام یه سطل آب رو سرش خالی کنم تا از این حالت گیجیUpsidedwnsmiley در بیاد ، بهش گفتم :خوب خودت چطوری؟ راستی از مادر و خواهرت چه خبر ؟ خوب هستند؟ ......

یه دفه گفت What: خواهر و مادر من؟ به شما چه؟ ببین داری چی میگی؟... 

بهش گفتم : چی شد خواهر و مادر تو محترمند ولی خواهر و مادر دیگران باید از لب تیغ حرفای زشت تو بگذرند و بد نیست. اگه واقعا این قدر برات خونوادت مهمّند ، خوب دیگران نیز خونوادشون براشون مهمند.

گفت مگه این خواهر شماست ؟ گفتم این شعرو تا حالا نخوندی : بنی آدم اعضای یکدیگرند.....گفت:حاج آقا اصلا شمارو تو یه قبر می زارن ، منم تو یه قبر . شما خوب ، ما هم بد Cigar.دیگه برا چی به ما گیر میدین؟  گفتم درست می گی . شما می تونی الان بری خود کشی کنی یا اینکه سرتو محکم بزنی تو دیوار عصبانییا اینکه یه چاقو برداری دست خودتو ببری. چون حق خودته . ولی الان داری به حقوق دیگران لطمه می زنی . پاتو از گلیم خودت بیشتر دراز کردی . وقتی وارد اجتماع شدی فقط تو تنها نیستی ، بلکه باید حقوق همه رو در نظر بگیری . مثله اینکه سوار یه قایق بشی ، بعد شروع کنی سر جای خودتو سوراخ کنی و بگی دیگران حق ندارن چیزی بگن ، چون  من سر جای خودمو دارم سوراخ می کنم......

بهش گفتم : تو الان میری ولی یه کم فکر کن Question، ببین فرق ما با یه حیوان که عقل نداره چیه61؟ اگه میگی همه جامعه بد شدند که من خودم این حرفتو قبول ندارم ، آیا منم باید بد بشم ، آیا مهم این نیست که انسانیت ماها حفظ بشه ، حالا هر کجا که باشیم ؟ این چند صباح هم می گذره ، آیا خدا ما را برای همین آفریده بود Oof؟ خیلیا به مانند یوسف یا اصحاب کهف یا زن فرعون ویا....بودند که انسانیت خودشونو حفظ کردند ، آیا اونا نمی تونستند به هوس بوس 2خودشون اعتنا کنند و هرزگی انجام بدهند؟ اما هر چی بود گذشت . زلیخا گذشت ، یوسف نیز گذشت . فرعون گذشت ، آسیه همسر فرعون نیز گذشت . اصحاب کهف گذشتند و اونایی هم که می خواستند حق حیات اینا رو بگیرند که چرا خدا پرستند نیز گذشت. ما نیز هم می گذریم اما بیا جوری زندگی کنیم که بمانیم نه اینکه تمام شویم.

-----------------------

تبصره ۱: این مطالب فقط پیرامون آقا پسرها نیست، بلکه دختر خانم هایی، که متوجه نوع بیرون اومدن و پوششون نیستن نیز هست .

تبصره۲: خدا در درون تک تک ما یه پلیس نامحسوس گذارده به نام نفس لوامه.به اخطارهاش توجه کنیم.

تبصره ۳: اگه می خوایم شخصیت موفقی داشته باشیم ، باید انسانیت خودمون تقویت کنیم نه حیوانیت خودمونو . و در طول تاریخ اونایی موفق بودند که خویشتن را حفظ نمودند نه یله و رها.

 خدایا خودت ،دستگیری کن از این بنده ات تا بتوانیم در مسیرت گام برداریم و به توی مهربان نزدیک گردیم . الهی لاحول لی و لا قوه الاّ بقدرتک .103

عنوان نذاشتم تا عاشق تر ها بخونن....
تاريخ: شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت :21:3

سلام خدمت همه شما رفقای عزیز.

یه بحث مفصلی داشتیم. دیدم اگه نقل کنم شاید مورد استفاده همه قرار بگیره. آخه این موضوع از مقوله هایی است که دغدغه  تک تک ماهاست .و متاسفانه برخی نیز برای رسیدن به آن به نا کجابادها سر در می آورند.

می گفت حاج آقا :خدا وکیلی خسته شدیم . بابا هر چی بیشتر دست و پا زدیم ، به عوض اینکه راهی برامون پیدا بشه و ما هم آدم با صفایی بشیم و سر و سری با خدای مهربون داشته باشیم ، بیشتر دور شدیم و .............ببین یه نفر مثله رسول ترک پیدا می شه تو تهرون که همه ازش حساب می بردند ، اصلا هر جا دعوا میشده و یکه بزن می خواستن ، رسول را صداش می زدند ولی یه دفه تحولی براش رخ می ده که اصلا از این رو به اون رو میشه و به جایی می رسه که با سوز درونش ، یه بیت شعر تو مجلس  آقا ابی عبد الله می خونده و آتیش به هستی مخاطبانش می زده  ولی ما.........

خوب که حرفاشو زد ، دیدم همون پرسشیه که مدتی ذهن خودم را به خودش مشغول کرده بود  تا اینکه یه زمانی خدمت یکی از بزرگان اصفهان ،حاج آقای معمار منتظرین رسیدم و در اون مجلس فهمیدم که چرا در زندگیه من ، سر و کله خستگی پیدا شده و از لحظه لحظه زندگیم لذت نمی برم.

شروع کردم با این جوون صحبت کردن ، دیدم اونایی که اطراف ما نشسته بودنو گفتگوی ما را زیر نظرشون داشتند ، خودشون را به صورت نامحسوس نزدیک ما کردند ،ما هم اول شیطونیمون گل کرد ، عمدا با تن صدای آروم صحبت می کردم تا اینکه یه نفرشون گفت : حاجی ما رو گرفتی........

 بهشون گفتم : ببینید یه زمانی انسان خودش می خواد به تنهایی حرکت کنه ، باید خیلی زحمت بکشه ، آخرش هم معلوم نیست درست به مقصد برسه یا نه. ولی یه زمانی انسان دستش را میده به یه بزرگتری که هم راه را خوب بلده ، هم می دونه از روی دلسوزی از کمترین محبتی برای انسان ، دریغ نمیکنه...

گفت :خوب حالا چه ربطی داره به بحث ما.

گفتم :بسیاری از مواقع ماها خودمون خواستیم با یه برنامه ریزی به اوج قله معنویت برسیم در حالیکه نه مقصد را خوب بلد بودیم ، نه راه را خوب می شناختیم ، تازه خودمون را هم خوب نمی شناختیم.اینجا بود که خدا مضطر بودن من را که دید ، حجتش را برایم فرستاد. بهم گفت: او هم خودت را به خودت می شناسونه ، هم مقصد را که قرب به منه را چشیده و درک کرده و هم راه را خوب بلده .

درسته، اشکال ما اینه که ، در خونه اهل بیت میریم ، ولی آیا خدا وکیلی  از همون ابتدا به مانند یه عبد میریم ، یا اینکه همه کارها را که کردیم و به بن بست برخوردیم ،تازه به یاد اماممون می افتیم .البته اینو بگم اونا دست ماها رو می گیرن و کمک می کنن . تک تک ماها هم اینو درک کرده ایم.

در این جور نوع رابطه ها نباید انتظار داشت ،  آنچه که نصیب خوبان خداست ، که سر و سری  با امام خویش دارند و از لذت انس ، جانشان شیرین گردیده ، نصیب ما نیز گردد ، چرا که آنان از همون ابتدا تمسک به اهل بیت می نمایند و هر چه که امر فرمودند را از صمیم قلب می پذیرند نه اینکه به مانند برخی از ماها ، هر جا به نفعمون باشه را می گیریم و مابقی را رها می کنیم.

گفتم : ببینید جناب حر ، تا کربلا هم اومده ولی تا اون زمانی که تسلیم محض حضرت نشده ، هنوز مَحرم نشده و لذا در لشکر یزید قرار داره ولی اون لحظه ای که دلو یه دله کرد و دلشو به تعبیر من حسینیه ابی عبد الله کرد ، خود ابا عبد الله دلتنگش شدند .به راستی چند نفره ما دلمون را یه دله کردیم . (طوری نیست بزار بهت بگم  الان که دارم می نویسم اشکم جاریه  ) ، به راستی چند نفرمون دلمون حسینیه ابی عبد الله شده ، که انتظار .....

 می خوام هر چه دلم خواست را انجام بدم، بعد راه پیدا کنم . بابا تا حالاش هم خیلی بهمون لطف کردند .بین خودمون و خدا ، ببینیم چقدر اهل بیت را در نظر داشتیم که حالا توقع داریم....

اما می دونید برا چی به اینجا رسیدیم .؟ برای اینکه باور نکردیم    اونا می تونن دستمون را بگیرن . حتی برخی مواقع دستمون را از دستشون رها کردیم ولی خیلی زود زمین خوردیم، دوباره زیر بغلهامو نو گرفتند و بلند کردن و مهمتر از اون اینه که اصلا به رویمون هم نیاوردند.

ببینید رفقا ، باید راست و حسینی بیایم ببینیم می خوایم چیکار بکنیم .

  راه حل چیه ؟؟. یکی اینکه خودمون حرکت کنیم و دست و پا بزنیم تا شاید برسیم . دوم راهی آسانتر و در عین حال مطمئن تر اینکه خودمون را به حضرات معصومین بسپاریم تا آنها ما را به مقصد رسانند .

یه مثال براتون بزنم تا کمی ذهنتون از آشفتگی رهایی پیدا کنه.

یه موقعی شما می خواین از یه رودخانه عبور کنید . دوتا راه دارید . یکی اینکه به آب بزنید و شناکنان حرکت کنید تا به منزل مقصود برسید. در این نوع رفتن خیلی آفات وجود دارد از جمله خستگی بدن ، برخی مواقع هم یکی دو قولوب آب می خوریم ، آخرش هم معلوم نیست سالم برسیم یا خیر. دومین راه اینه که سوار کشتی و یا قایقی بشیم .نه خستگی داره ،نه آب خوردن ، به سلامت نیز به منزل مقصود می رسید .

آیا تا حالا به این حدیث فکر کردید که فرموده اند : ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه.

امام حسین(علیه السلام) نوری است که ما خستگان را به سمت خویش فرا میخونه و دست تک تک مارا میگیره و سوار بر کشتی هدایت می کنه . هنوز هم صدای حضرت بلنده : هل من ناصر ینصرنی ...آیا کسی هست تا دستش را به دست منه ابی عبد الله برسونه و ........

حالا انتخاب با خود ماهاست . خود برویم یا اینکه خود را به امام خویش بسپاریم . جناب حر و یا رسول ترک و یا بسیاری دیگر ، دومین راه را انتخاب نموده اند و در عمل نیز نشون دادند که رنگ خدایی گرفتند.

دوستان ،عرفه نزدیکه . به نظر من اولین کلاس حضرت ، روز عرفه برگزار میشه . اسمش هم روشه . عرفه یعنی شناخت . خواهشم اینه، این بار بشینید با توجه به معانی ، این دعای بسیار شریف را بخونید . ببینید به خودتون و یا کسی دیگه می تونید اعتماد کنید ، یا اینکه خودتون را دربست در اختیار حجت خدا قرار می دهید و می گویید : از تو به یک اشارت ، از ما به سر دویدن .

صحبت پایانیم اینه که کاروان ابی عبد الله حرکت کرده ، بیاییم کاری کنیم تا روز عاشورا ما هم به مانند حضرت عباس (سلام الله علیه) فنای ابی عبد الله شویم .

به امام صادق(علیه السلام) عرض کردند : آقاجان ، حضرت عباس که به امام حسین (علیه السلام) خیلی علاقه داشتند، پس چرا نامشون در زیارت عاشورا نیامده است ؟؟.

حضرت فرمودند : چرا اومده ، مگه در زیارت عاشورا نخونده ای : السلام علیک یا ابا عبد الله و علی الارواح التی حلت بفنائک . عرض کرد :چرا آقاجان . حضرت فرمودند ، عباس فنای در حسین شده بود تا اونجایی که حتی نمی خواد اسمش در جایی باشه و همه جا نام محبوبش باشه.

الهی به حق فراتِ تشنه لب ، به لبان حضرت عباس ، افکار ، اعمال و کردار ما را فانی در عزیزت حسین بگردان و به واسطه محبت به ابا عبدالله ، ما را محب خویش بگردان چرا که خود فرموده ای: احب الله من احب حسینا .  خدا دوست دارد کسی را که به حسینش عشق بورزد.

                                                               دعای به یکدیگر فراموشمان نگردد.

هر روز امام رضا داره امثاله من و شما را شفا میده .
تاريخ: شنبه بیست و ششم آبان 1386 ساعت :21:30

با سلام خدمت همه شما دوستان و رفقای عزیز . 

از اینکه این چند وقته به خاطر مشغلاتی در خدمتتان  نبودم  عذرم را پذیرا باشید .

اولا: از بس پرسشهای خصوصی  شما در ایمیل و ستون نظرات درج شده و بنده هدف به راه انداختن این وب را پاسخگویی به پرسشهای شما قرار دادم ، لذا کمتر تونستم مطلب  وبم را بروز کنم.

دوما : فکر کنم از این به بعد هم فرصتم محدودتر بشه ، چرا که حضور در دبیرستانهای دخترونه و پسرونه اصفهان و پاسخگویی   به پرسشهای اونا وقت زیادی را می طلبه.

سوما ، ما که شما رو به این راحتی رهاتون نمی کنیم ، بهتون سر می زنیم .

واما مطلب این دفمون به خاطر اینکه نزدیک میلاد ولی نعمتمون آقا علی بن موسی الرضاست  ، اختصاص به ایشون داره.

یه نفر ازم پرسید : ما این همه به پابوسی امام رضا (علیه السلام) رفتیم تا حالا ندیدیم حضرت کسی رو شفا بده . فقط از این و اون شنیدیم.

خوب که صحبتاشو کرد ، توقع داشت   یه جوری تاییدش کنم .

بهش گفتم : حرفت درسته از این بابت که ندیدی حضرت کسی رو شفای جسمی بدهند ولی هر روز امام رضا داره امثال  من و تو را شفا می ده .

یه نگاه عاقل اندر سفیهی    بهم کرد و گفت : شما را شفا داده ، خبر ندارم ولی چرا پای منو وسط می کشید.

گفتم ببین عزیز دل برادر . یه نفر مریضی جسمیه سختی می گیره و همه جوابش می کنند . خوب میره پیش حضرت تا وساطت شفای او از درگاه خداوند شوند .

ولی همه مریضیها به جسم ختم نمیشه . بلکه یه نکته مهمتر هست و اون روحه آدمه که گاهی مریض می شه . بعضی وقتها به اندازه  یه سرماخوردگی ولی بعضی وقتهام حالش وخیم میشه.

بهش گفتم : تا حالا نشده پکر   باشی و بری حرم . تا داری میای بیرون شنگول  شدی. گفت : چرا.

گفتم : نشده بعضی وقتا با دیگران که چه عرض کنم حتی با خودتم قهر   باشی ، بری تو حرم ، شاد و خرم بیای بیرون. گفت : چرا.

همین طور براش هی مثال زدم : نشده اضطراب داشته باشی ، نشده از همه چیز خسته   شده باشی ، .......

خب که جوابمو داد بهش گفتم : بابا شفا دادن جسمی که زیاد کاری نداره،امام رضا کاری میکنن که هیچ کسه دیگه نمی تونه انجام بده.

امام رضا (علیه السلام) ، علاوه بر شفای جسمی ، قلبهای   آدما را درمون می کنن . مگه آیه قرآن را  نشنیدی که میگه : به خاطر دوری از خدا زندگی برشون سخت شده  و حالشون گرفته شده   و از این حالت بیرون نمیاند الا اینکه دوباره نور خدا در زندگیشون تابان بشه......

  این امام رضاست  که با مهمون کردنمون در مشهد و یا نه در هر کجا که باشیم ، اول ما را با خودمون ، بعد با خدای مهربون آشتی   میده . یعنی خدا را دوباره مهمون قلبهامون می کنه.  این خیلی مهمه ،  تو زیارتشون هم می خونیم : السلام علیک یا نور الله فی ظلمات الارض .یعنی ای کسی که به خاطر دوری از شما و خدا ، دلم را ظلمات    گرفته و به مانند زمستون زمین دلم سخت  شده ، ولی وقتی یادت کردم و باهات مناجات    کردم و بارون بهاری بر روی گونه هام سرازیر شد (لا یمسه الا المطهرون) ، دلهامون دوباره تازه و بهاری  میشه ، چرا که خدا دوباره در قلبمون حضور پیدا کرده.....

 

دیدم اشک تو چشماش حلقه زده . فکر کنم متوجه شده بود که خودشم شفا یافته حضرته. من دیگه چیزی بهش نگفتم و اومدم .

 

و اما عیدیه منم به شما یه حدیث زیبا از حضرته .

مَن لم یَقدر علی ما یکفّر به ذنوبه ، فلیکثر من الصّلوات علی محمّد و آله ، فانّها تهدم الذّنوب هدماً.

 

اگه هر کاری برای آمرزش گناهانت کردی ، ولی بازم ته دلت نگران بود که آیا بخشیده شدی یا نه ، پس زیاد صلوات بفرست بر محمد و آلش.بدان که صلوات ، گناهانت را از بین خواهد برد .  نوش جانتان . 

 

خدایا  لحظه ای ما را از یاد امام رضا دورمون نکن ، چرا که همان لحظه ،طعمه شیطان می گردم.

حتی تو لحظه گناهت ما رو فراموش نکن...
تاريخ: یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت :22:55

با سلام خدمت شما بزرگواران

چند شب پیش از مسیری که برای نماز خواندن    به طرف مسجد حرکت می کردم ، گذرم به تعدادی جوون  افتاد که بازم دیده بودم اونجا می ایستند . متاسفانه برخی مواقع هم مزاحمت    برای خانمها ایجاد می کردند.

همین طور که رد می شدم پیش خودم گفتم : اگه عبور کنم و چیزی نگم ، تایید  کاراشون می شه . اگه بخوام تذکر بدم  از کجا شروع کنم تا نتیجه بدهد. (تو پرانتز بگم . بعضی مواقع برای فرار از تذکردادن میگیم ، یکی از شرایط امر به معروف تاثیر پذیری طرف مقابله ، و چون تاثیر نداره پس شتر دیدی ندیدی . وحاضر نیستیم یه مقدار فکر کنیم ، تا یه راه مناسب پیدا نماییم.)

خلاصه با هر ترفندی   که بود ، سلام علیکی باهاشون کردم (چون نمی خواستم برخوردم چکشی  باشه و با برخورد بد و خاطره ای تلخ   از کنارشون رد بشم .) و شروع به توضیح مطلب کردم:

ببینید رفقا شما که اینجا ایستادید خوبیت نداره ، می دونم نیاز به تفریح و گعده گیری  دارید  ولی  دختر مردم ، خانمها می خوان از اینجا رد بشن و شما بدون اینکه توجه داشته باشید ، مزاحمت برای اونا ایجاد کرده اید. و......

 یه منبر وسط چهارراه رفتیم . فقط به جای چای ، جای قلیون کم بود . البته سیگارش موجود بود. یه قول زورکی بهمون دادند که دیگه اونجا نایستند.

از اون به بعد روزا تا میومدم از تو محل گذر کنم ، می دیدم این بنده خداها سر چهارراه ایستادند ولی همین که ما را از دور می دیدند ، متواری می شدند . پیش خودم گفتم: این خوبه ولی اینا ترس از من دارند . باید یه کاری کرد که از خدا خجالت   بکشند ، چون اون همیشه حاضره و.....

از قضا یکی از روزها داشتم با ماشین می رفتم . این دفه دیگه غافلگیر   شده بودند . نه راه پس داشتند نه راه پیش.

گفتم : قراره ما این نبود . با دستپاچگی یکیشون گفت: همین الان اومدیم و داریم میریم. ولی یکی توشون پیدا شد ، گفت : حالا اینجا باشیم مگه چی میشه؟   دیدم سوال نیست یه نوع اعتراضه. بهش گفتم توضیحمو به این آقایون دادم . دیدم نه ، شده مصداق  بز گر گله .نیازه به توضیح نداره چون نمی خواست قبول کنه . بهش گفتم: احترام هر کسی  دست خودشه . بدون همیشم خوش اخلاق  نیستم...

اومدم منزل . حدود ساعت 10شب بود . زنگ منزلو زدند . رفتم دمه درب . دیدم به به . آقایون سر چهارراهی  همه جمعند . از یه طرف پیش خودم   گفتم: اینا یعنی چیکار دارند. از طرف دیگه مردم که رد میشدند ، با تعجب  نگاه می کردند ، که حاج آقا دستش با اینا تو یه کاسه است .

شروع کردند به درد و دل. حاج آقا ما جایی رو نداریم ، فضای سبز بریم ، نیروی انتظامی گیر می ده،  اگه یه استخر بخوایم بریم کلی پولشه، و......

بهشون گفتم : بابا ما هم جوون  همین مملکتیم . نمیگم مشکل نیست ولی نمیشه که سر خیابون بایستید و بعد مزاحم دیگران باشید . اصلا خود ما با بچه های مسجد ، شبا گل کوچیک را برمی داریم و میریم یه فوتبال  دبش می کنیم ، بعدش هم یه اسنک  می خوریم و....از این به بعد شما هم  شما هم بیایید .

خلاصه سرتون را درد نیارم ، آخرش یکیشون گفت : حاج آقا برا اینکه این مشکل حل بشه، شبا ما می خوایم بیایم مسجد   ، شما هم زمینشو جور کنید ، اونجا دور هم بشینیم .....

حسابی غافلگیر شده بودم .حالا تو فکر اونم که چیکار کنم که یا اینا مسجد و مسجدی را بدنام نکنند یا نماز گزاران باهاشون برخورد بد  نکنند . ولی خوبیش اینه که تا حالاش به کمک اهل بیت (علیهم السلام) به خیر گذشته.بقیه اونم خدا کمک می کنه.

راستی چون نزدیک شهادت صادق آل محمد(صلوات الله علیهم) هستیم خوبه این حدیثو که متناسب با همین موضوعیه که  براتون نوشتم را نقل کنم ، ببینیم حضرات معصومین چگونه برخورد می کردند:

یه شخصی تو مدینه ، به امام صادق (علیه السلام) ابراز لطف   می کرد و نسبت به ایشان علاقه و محبت داشت. فقط بعضی مواقع از روی غفلت گناه می کرد.

در یکی از روزها ، از روی غفلت و نادیده گرفتن خدا، شرابی خورده بود و به قول خدامون تلو تلو می خورد . همین که داشت از توی کوچه رد می شد ،نگاهش به امام صادق افتاد که داشتند از همان کوچه به سمت او می آمدند . از روی محبتی که به حضرت داشت ، خجالت کشید . پیش خودش گفت : اگه برگردم بروم ، امام ممکنه فکر کنند من از ایشان دوری می کنم . اگه بخوام رد شوم ، امام از حالتم می فهمند چه غلطی کرده ام . روشو کرد به دیوار وشروع کرد بند شلوارشو محکم کنه یعنی اینکه..... ، تا حضرت از کنارش عبور کنند ، زمانی که حضرت رسیدند به این شخص ، زدند سر شونش و بهش گفتند : فلانی حتی در موقع گناهتون هم از ما دوری نکنید وعبورکردند و رفتند .

هر کدوم از ما ها هم یه خطایی  کرده ایم ، ممکنه مثله هم نباشه ولی مهم اینه که خطا کرده ایم ولی بیاییم به این فرمایش نورانی حضرت عمل کنیم و در هیچ زمانی و هیچ موقعیتی از حضرات معصومین دوری نکنیم . چرا که محبت به این خاندان انسان را از بن بستها ، رهایی می بخشد .

میخواست با حرفش منو به جوش بیاره ........
تاريخ: یکشنبه ششم آبان 1386 ساعت :16:38

با سلام   . در این فاصله ای که به پابوسی امام رضا (علیه السلام) نائل شده بودم ، خیلیهاتون ابراز لطف    نموده بودید ، بنده هم به رسم ادب و وظیفه سلام شما را به حضرت رساندم و تجربه کبوتر حرم شدنتان را در فضای ملکوتی و بهشتیه امام رئوف را از درگاه حضرتش مسئلت نمودم.

تو این سفر اتفاقات خیلی جالبی    رخ داد ولی چون فرصت نیست به برخی از اونا اشاره  می کنم:

*/*سوار شدن بر اسب آهنی (منظورم همون قطاره) از بس تو حرکت،آدمو بالا و پایین میاندازه .تازه این یعنی از نوع خوبش بود.  */*تلاقی نگاهم با گنبد طلایی */*آشنایی حضوری    با دوست عزیزم جناب آقای نبی خواه یکی از خادمان حرم و مدیر وبلاگ خاطراتی از خدام حرم امام رضا (علیه السلام) */* تناول غذای لذت بخش حرم (البته بیشتر از لحاظ معنوی) */* سوار موتور شدن حاج آقا برای رسیدن به یه کار ضروری*/* خدمتکار شدن در رستوران هتل به خاطر لباس سفیدم */*و........صدها خبر دیگه که هر کدومش باشه برای یه موقع مناسب.

روز آخرم که برای وداع   رفته بودم به حرم ، یه جمله بیشتر رو زبونم جاری نشد :

ما که مهمون خوبی نبودیم   برای شما ، ولی شما سنگ تموم گذاشتید .گل به جمالتون .

  پس از یه احوال پرسی   و نقل خاطرات ، برسیم به مطلب این هفتمون:

داشتم تو پیاده رو می رفتم و روی یه مطلبی فکر می کردم  ، دیدم از پشت سرم یکی میگه   : حج آقا (آخه اصفهانیا الف حاج آقا را حذف می کنند ، یه وقت فکر نکنید خدای ناکرده به خاطر خساسته   بلکه می خوان صرفه جویی در وقت بکنن   ) . پیش خودم گفتم حتما به مانند بعضی مواقع یکی می خواد باهامون شوخی بکنه   (شما بخونید سرکار بزاره). دیدم نه دوباره صدا زد . رومو برگردوندم ، دیدم یه جوونیه   .بهش سلام کردم . گفت حج آقا یه سوال دارم . تو لحنش جدی بود   ولی تو قیافش زیر پوستی می خندید   . گفتم بفرمایید : گفت من می خوام با رفیقم برم خونشون   . گفتم خب برو . گفت آخه رفیقم دختره   . گفتم خب که چی.؟ یه نگاه حق به جانبی گرفته بود   و گفت :خوب یعنی برم .؟می دونستم می خواد عکس العمل منو ببینه . منتظر بود من جوش بیارم . گفتم :برو . یه دفه از کوره در رفت  . گفت :حج آقا ما را گرفتی  ، میگم می خوام برم خونه رفیقم ، اونم دختره ، بازم می گی برو   .

بهش گفتم : من نه می گم برو ، نه می گم نرو . خودت اصرار بر این کار داری و می خوای ببینی من باهات چه برخوردی می کنم.

خودش فهمیده بود چی بهش گفتم   . تا اومد بره ، صداش زدم   و گفتم : ببین هر کاری تو زندگیت خواستی بکنی ، سعی کن براش جواب قانع کننده داشته باشی ، که اگه یه روزی خدا  ازت پرسید برا چی این کارا کردی خجل و شرمنده نباشی  .

گفت : یعنی چی حج آقا ..؟ گفتم: یه کم فکر بکن ،خودت عاقلی می فهمی.

می دونید از کجا این حرفو بهش زدم . میگن یه شخصی اومد خدمت حضرت اباعبدالله. گفت: من می خوام برم فلان گناه را بکنم . حضرت نصیحتش کردند .بازم جواب داد من آزادم و هر کاری بخوام می کنم . حضرت بهش گفتند طوری نیست برو گناه کن ولی به چند شرط : یکی اینکه اونجایی که گناه می کنی مال خودت باشه ، مِلک خدا نباشه، دوم اینکه برو جایی گناه کن که خدا(قاضی القضات) نبینه، سوم اینکه اگه تو حین گناهت عزرائیل اومد برای گرفتن جونت ، اونو از خودت ردش کنی و..... اگه این طور شد تو آزادی و هر کاری می خوای برو بکن. چند روز بعد اومد گفت : آقاجان دست به هر کاری اومدم بزنم دیدم تو مِلک خداست ، بر اعمالم هم ناظره ، اگه حضرت عزرائیل هم بیاد نمی تونم ردش کنم .......

درسته ، انسان اگه یه مقدار فکر کنه   به این راحتی دست به هر کاری نمی زنه . بسیاری از گناهان به خاطره غفلت از خدا و در نظر نگرفتن اونه. و اینم باید خودمون بهش برسیم .در طول تاریخ وظیفه رسولان فقط بیان احکام بود و انتخاب آن به عهده خود انسانها. قرآن کریم می فرماید:(انا هدیناه السبیل اما شاکرا و اما کفورا . ما راه  را از چاه   برایتان روشن  نمودیم  ، پس انتخاب  با خود شماست  .)  وهمین نکته بیانگر ارزش تک تک من و شماست.

ما را دوباره دعوت کردند ، خدا کنه گل کاشته باشیم.
تاريخ: دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 ساعت :0:40

برداشت اول

 

شب اول ماه مبارک رمضان بود . خدا خیرش بده . آد مه با ذوقیه   . بعده سخنرانی بنده ، شروع به مناجات خوندن کرد . آقا رضا مختاری ، مداح هیئتو میگم. وسطهای خوندنش یه دفه به من گفت : حاجی تلفنتو بده . پیش خودم گفتم : آخه وسط خوندن  این می خواد با کی تماس بگیره. از یه طرف می خوند ، از یه طرف همین طور شماره می گرفت  ولی بهش خط نمی داد . تا اینکه دیدم پشت گوشی گفت :  ممد جان سلام . کجایی؟ خوب خدا را شکر . بعد پشت میکروفن گفت : رفقا شب اولیه بیاین با امام رضا  شروع کنیم . یه دفه جلسه به هم ریخت . همه دیگه تو حال خودشون نبودن . آخه فهمیده بودن زنگ زده به رفیقش و اونم تو صحن گوهر شاد تلفنو سمت حرم گرفته و...........

 

برداشت دوم

 

شب جمعه آخر ماه مبارک رمضان بود . بعده سخنرانی ، وداع با ماه مبارک رمضان داشتیم . چون شب جمعه، شب زیارتیه ابا عبد الله الحسین بود ، از آقا خوندن و بچه ها از فراق می سوختند .......  آقا رضا تازه رسید ، معلوم بود کلی شعر با خودش اورده ، مثله همیشه شروع کرد صیغه استغفار رو خوندن . رو کرد به بچه ها گفت : یادتونه روزه اولمون رو با امام رضا شروع کردیم . حالا هر کی، یا قدر دونسته این ایام را یا مثله من از دستش داده ، بیایم سفره ماه رمضون را با نام و یاد امام رضا جمعش کنیم . خیلیم مصر بود   که رفقا یه وقت دسته کم نگیریدو . به والله اهل بیت متوجه صحبت ما هستند . بعد شروع کرد به شعر خوندن ....... دیدم تلفنم داره زنگ می زنه . می خواستم جواب ندهم ولی دیدم یکی از دوستانیه که خیلی وقته ازش سراغی ندارم . پس از سلام و احوال پرسی ، گفتم یادی از ما کردی کجایی ؟ گفت :مشهدم تو صحن گوهر شاد . گفتم یه یادی ازت بکنم، بهت زنگ زدم. بهتم زده بود . بهش گفتم یه لحظه گوشی  . رو کردم به آقا رضا مختاری  گفتم : این بار خود امام رضا بهمون سر زده . تا فهمید بغضش ترکید و جلسه دوباره ............

 

برداشت سوم

 

یه روز که اومدم منزل، خانمم گفتند : برای 5 شنبه انشائ الله میخواهیم مشرف بشیم مشهد به پابوسی آقا .

خیلی خوشحال شدم . چرا که بعده یک ماه مهمونی خدای مهربون ، حالا می خوایم مهمون امام رضای مهربون   بشیم . حتما یه کاری باهامون دارند که دعوتمون کردند .(رجوع کنید به یادداشت های اخیر تحت عنوان یادگاری مشهد مقدس)

http://www.blogfa.com/Desktop/Default.aspx?t=-1193959175

انشا ئ الله تو صحن های با صفای امام رضا با خوندن این یه بیت شعر :

    تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد                    حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد.

صبحها بعد از نماز صبح تو صحن گوهر شاد به یاد همه شما دوستان عزیز هستم و  مشرف شدن یکایک شما بزرگواران را به حرم ملکوتی و بهشتی آقا علی ابن موسی الرضا را مسئلت می نمایم .

              آنان که در جوار رضا آرمیده اند             کفران نعمت است  گر بهشت آرزو کنند.   

.......انگار خدا داره از غریبی در میاد........
تاريخ: شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت :16:4
میگن تو میهمونی دو جاست که میزبان خیلی برای میهمانش ، بالا و پایین میزاره

اولی هنگامیه که تازه همو دیدند و کلی همدیگر رو تحویل می گیرند . دومی زمان خداحافظیه که میزبان سعی می کنه میهمانشو ، راضی از خونش بدرقه کنه   ، لذا هر چی بتونه اون دم دمای آخر ریخت و پاش می کنه.

حالا می خوام بگم : یادتونه به همدیگه می گفتیم ، ماه مبارک رمضان  داره نزدیک می شه ، خودمونو باید آماده کنیم .......حالا کم کم داریم به پایان میهمونیمون نزدیک میشیم .

بزاریند اول این حدیث رو که دیروز خوندم و تنم لرزید   را براتون بگم .حضرت می فرمایند:

چه خسران کننده است آن شخصی که ماه رمضان را درک کند و ماه رمضان به اتمام برسد و هنوز مورد مغفرت الهی قرار نگرفته باشد.

البته اینو بگم که این حدیث بیشتر مال اون کسانیه که اهمیتی به این ماه ندادند  و روزه ای نگرفتند  و شب قدرها را قدر ندونستند و ........ولی مایی که با نام اباعبد الله الحسین شروع نمودیم (رجوع کنید به آخرین نوشته ها ) و با نام حضرت زهرا (سلام الله علیها) به قدر راه یافتیم ، امید فضل و رحمت و مغفرت درگاه الهی را انتظار داریم .

خب بیایم سر اصل مطلب . اونم اینه که درسته داره ماه میهمانی تموم میشه و خدا در پایان این ماه یه مجلس جشنی  ترتیب داده که نظیر نداره و خود خدا از تک تک بندگانش تشکر میکنه ولی آیا همش به اینجا ختم می شه؟  

بنده که فکر میکنم خدای مهربان این بهانه ها را انداخت جلوی پای من وشما ، تا اگر ازش دور شدیم ، توی این دنیا زمین گیر شدیم و.... دوباره رومون بشه اونو صداش بزنیم و باهاش صحبت کنیم و انس بگیریم . خیلی ها بودند دور شده بودند وناامید..... ولی دوباره نشستند سر سفره الهی و با خودشون آشتی کردند  ، چرا که در حقیقت با خدای خودشون آشتی نمودند.

عزیزان ، خیلی جالبه . خدا می خواد تو این ماه یه کلاس حرفه و فن راه بیاندازه ، تا اون مطالبی که یه سال خونده بودیم  ولی نتونسته بودیم بهش عمل کنیم ، را بهمون آموزش بده و از این به بعد جدی یه بنده خدایی بشیم . 

با روزه گرفتنم ،بهمون فهموند: که همش دنیا و لذات دنیا نیست که همه چیزمو بخوام فداش کنم بلکه به عکسه. با خوندن دعاها بعده نمازامون  ، بهمون رسوند: که همش خودمون نیستیم که بعد از یه برنامه ریزی نا صحیح  به بن بست دنیا برسیم و افسرده و پکر بشیم ، بلکه یه خدایی هست که باید از او خواست و از او مددجست. با سحرهاش بهمون فهموند : که حقیقت انس و لذت ملاقات یعنی چی؟ اون موقعی که تو خلوت شب قطرات اشک بر گونه هامون غلطید و خودمونو در نزد ملیک مقتدر (عند ملیک مقتدر) حس نمودیم و می خواستیم تا ابد دراین لذت انس بمانیم و پشت پا به هر چه محبتهای سرابی  و عشق های مجازی  است بزنیم .

یه اهل دلی بالای منبر ، به مردم گفت : آی مردم ،۱۲۴هزار پیغمبر اومدند ، گفتند بیایید موحد بشین ، ولی من می خوام بگم: بیاین مشرک بشین . همه تعجب کردند که این داره چی می گه. کفر میگه. پاسخ گفت: نه ، حقیقته. بیایم مشرک بشیم . آخه ما تو کارهای روزمرمون که اصلا به یاد خدا نیستیم . من می گم بیایم یه کم خدا را در زندگیهامون در نظر بگیریم و شریک کنیم.

درسته ، تازه خدا داره از تو غربت کمی در میاد . انگار دعامون داره مستجاب میشه(اللهم رد کل غریب).

تموم حرفم پس از یک ماه میهمانی  اینه که اگر تا به امروز به مهمانی خداوند دعوت بوده ایم ، برای همیشه او را در قلب خویش میهمان کنیم ، چرا که فرموده اند : القلب حرم الله ...قلب حرم خداست و غیر خدا را در این حریم الهی سکونت ندهید و با اقتدا بر مولای خویش اباعبدالله الحسین (علیه السلام) ، خدای مهربان را به ضیافت کربلای خویش دعوت نماییم و هستی خویش را به پایش بریزیم. 

توجه ، توجه ، توجه
تاريخ: شنبه هفتم مهر 1386 ساعت :17:41
 با عرض سلام و قبولی طاعات همه شما عزیزان

قرار نیست  هر از گاهی که یه مطلبی به نام بنده در وبهای دیگه منتشر می شه و مضامین آن با محتویات و نظرات وبلاگ بنده مخالفت داره ، بنده بیام و اونو رد بکنم . دیگه این جور مطالب کذب به نام دیگران در فضای مجازی اینترنت  یه امر طبیعی است تا برخی عقده حقارت خویش را این گونه درمان نمایند.

یه ضرب المثل معروفی هست که می گه : شنونده باید عاقل باشه...... 

اولا : از تموم شماهایی که بزرگواری نمودید و با پیام خصوصی ، به بنده اطلاع دادید ممنونم . دوما : خواهشم از همه خوانندگان مطالب این است که یه کمی تامل کنید ،و به این راحتی اظهار نظر نکنید  ، برخی که تعدادشان به ندرت بود به راحتی مطالب را قبول کرده بودند ، که فکر می کنم جزو کسانی باشند که تازه با همین خبر ، با وب بنده آشنا شدند ، ولی این گونه برخورد صحیح نیست .

حالا یه تیکه هایی از این اراجیف خنده آور   را که در وبهای دیگران به نام بنده آمده را توجه نمایید و خود قضاوت نمایید ، واین برای آخرین بار است که این گونه مطالب را رد می کنم ، چرا که خود شنونده باید عاقل باشد .......

(( آستان مبارکه رضوی اقدام به ایجاد مرکزی برای صیغه خواهران باکره ومطلقه نموده است . دفتر اصلی این مرکز در داخل حرم مطهر جنب ورودی اصلی نقاره خ