تبليغاتX
حاج آقا مسئلةٌ
حاج آقا مسئلةٌ
------------------- مگه من چه تحفه ایَم ، که این قدر برایم حریم قائل می شی. --------------------
                                                

                                               با سلام خدمت شما دوستان عزیز  

یادم میاد   توی هنرستان خیلی روش حساب باز کرده بودم . هر وقت یه گناهی انجام می شد ، پیش خودم می گفتم :اگه ازم روز قیامت بپرسن چرا گناه کردی ، میگم خوب کارای خوب هم انجام دادم (به یه عبارتی کم در هم) .

تا اینکه ، یکی از روزها ، دلمون هوای خدا رو کرده بود . رفتم به جلسه اخلاق یکی از خوبان اصفهان. (حضرت آیه الله ناصری).

اما عجب روزی بود . با حرفاش زد همه کاسه ، کوزه ها را شکست . کلی به خودم و اعمال خودم می نازیدم . می گفتم اگه دروغ گفتم ، خوب به دیگری هم کمک کردم ، اگه پشت سر کسی حرف زدم ، خوب نمازهامو خوندم ، اگه نگاهم و یا فکرم به جایی که نباید متوجه می شد ، رفته ، خوب روزه هم خیلی گرفتم.اگه...... و حساب و کتاب می کردم و خودمو معاف می کردم و حتی برخی مواقع طلبکار هم می شدم.

ولی تا حدیثو خوند ، انگار یه آب یخ ریخت رو سرم. گفت :در روز قیامت هر کسی سه تا پرونده داره . یکی : پرونده نعمتهایی که خدا به هر کدوممون داده . دوم: پرونده اعمال خوبی که انجام داده ایم. سوم :پرونده اعمال زشت و ناپسند.

پرونده اول را باز می کنن و خطاب به بنده می گویند :خوب در دنیا این نعمتها(چشم ، گوش، بدن سالم، ....مواهب طبیعی و....) را بهت دادیم ، چه کردی ؟ بنده کمی فکر می کنه و با کلی ادعا میگه من این اعمال عبادی (نماز و روزه و... ) را انجام دادم و کلی خوبی (پرونده اعمال خوب) کردم. خطاب می رسه: هر چند توی نماز و روزه هات و بسیاری از اعمال خوبت ، به فکر ما نبودی ولی این پرونده در عوض  پرونده نعمتهایی که بهت دادیم . ولی حالا پرونده سوم را میارن جلو . میگن خوب اینا چیه ؟ دروغ ، نگاه بیجا ، خشم بر پدر و مادر و........ اینجاست که دیگه بنده کم میاره. اینجاست که تا اون لحظه کلی ادعا کرده ولی حالا می بینه دستش خالیه و هیچ جوابی نداره.....

تا این حرفا رو این عالم اخلاق می زد ، گفتم خاک بر سرم ، اینا همه برا خودم فلسفه بافی کرده بودم ، خودم را طلبکار می دونستم ، در حالیکه هیچی برای ارائه به خالق مهربانم ندارم. دیگه از خودم ناامید شده بودم .

 اين عالم اخلاق هم همين طور كه داشت نقل مي كرد ،اشك از چشمانش سرازير بود . گفت : ولي آقايون ، خانوما ، يه وقت نااميد نشينا . خودش گفته بازم بيا ، مي بخشمت. اصلا جايي ديگه نداريم كه بخواهيم بريم ، هر جا بريم ، آخرش به خودش مي رسيم. اين قدر مهربونه كه ميگه : هنگامي كه بنده گهنكارم به طرفم باز مي گرده ، به ملائكه مباهات مي كنم ، كه ديديد دوباره بنده ام برگشت. آخه خدا جون مگه من چه تحفه اي هستم ، كه اين قدر برايم حريم قائل مي شي .

خداجون بزار از صميم قلب بگم : دوست دارم  .

|+| نوشته شده توسط حجة الاسلام محسن کریمی در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 23:49 |